زهرا جونزهرا جون، تا این لحظه: 12 سال و 8 ماه و 11 روز سن داره

"زهرا" زیباترین هدیه خدا

سونوي ماه نهم بارداري

روز يكشنبه نوبت سونو داشتم. از وقتي دراز كشيدم روي تخت سونوگرافي و خانوم دكتر كارش رو شروع كرد تو وول ميخوردي طوري كه خانوم دكتر رو عاصي كردي بهم گفت تو رقاصي يا شوهرت گفتم هيچكدوم گفت پس چرا دخترت اينقدر تو شكم ميرقصه؟ خنديدم و گفتم هر كار كه ما نكرديم اين قراره بكنه. خانوم دكتر ميخواست وزنت رو بگيره تكون خوردي خواست اب دورت رو اندازه بگيره تكون خوردي خلاصه اينقدر وول خوردي كه اخر خانوم دكتر گفت خونه ات نزديكه يا دور؟ گفتم دور گفت پس هر وقت از اينجا رد شدي حتما اين دختر شيطون رو بيار من ببينمش. گفتم چشم. خلاصه وزنت 2700 بود كه گفت يه خورده كمه تاريخ زايمان هم ايندفعه 1 اسفنده و 36 هفته البته بر اساس دور شكم خوشكلت كه كوچولوتر از حد...
7 بهمن 1392

بستري شدن ماماني تو بيمارستان

سلام عشق مامان ببخشيد اين همه مدت به وبلاگت سر نزدم.آخه كلي گرفتاري داشتم. روز جمعه 26 ام جواب آز دفع پروتئين ام رو گرفتم متاسفانه دفع پروتئين داشتم. رنج نرمالش تا 150 بود و مال من 240. شنبه رفتم بهداشت فشارم رو گرفت 14.5 بود جواب ازمايشم رو كه ديد گفت بايد برم بيمارستان  بستري شم. بعد از اونجا رفتم مطب دكترم اونجا هم فشارم رو گرفت همون 14.5 دكترم هم نامه نوشت و گفت بايد بيمارستان موسي بن جعفر(ع) بستري شم .رفتيم دنبال مادرجون و رفتيم بيمارستان. خلاصه سرت رو درد نيارم عشقم تا سه شنبه شب تو بيمارستان بودم هي فشارم رو ميگرفتن و صداي قلبت رو گوش ميكردن. غذا هم كه كلا بي نمك واااااي چه مزه اي افتضاح بود. نميدوني اين 4 روز چي كشيدم از ...
7 بهمن 1392

خريد آويز تخت و قرار چيدن اتاق

چهارشنبه با بابا ابراهيم رفتيم پاساژ فردوسي بالاخره آويز تختت رو خريدم، خيلي خوشكله. دختر نازم ممكنه يكشنبه كه ميلاد رسول اكرم(ص) و امام جعفر (ع) هست مادرجون اينا بيان خونمون وسايلهاتو بچينيم  آخ جون چه كيفي داره چيدن وسايلهاي دخترم.راستي همون روز سالگرد ازدواج مادرجون و آقاجون هم هست. قشنگ مامان دوستت دارم و براي ديدنت لحظه شماري ميكنم.مراقب خودت باش ميبوسمت ...
27 دی 1392

آزمايش دفع پروتئين

سلام عشق مامان دختر مامان.خوبي قربونت برم؟ شنبه كه دكتر رفته بودم فشار خونم بالا بود و دكتر برام آزمايش دفع پروتئين 24 ساعته نوشت. مجبور شدم 24 ساعت ادرارم رو جمع كنم و سه شنبه ببرم براي آزمايش تازه اونجا هم يه آزمايش خون و يه ادرار ديگه داشتم. براي ازمايش خونم كه رفتم ديگه رگهام پيدا نميشد يا اگه ميشد از رگهام خوني نميومد هر دفعه ميرم آزمايش آبكش ميشم از بس سوراخ سوراخم ميكنن. به نظرم از بس تو اين مدت ازمايش دادم ديگه واسم خوني نمونده. تازه چهارشنبه هفته ديگه بايد دوباره واسه تست قند خونم برم اونم دو بار خون بدم يكي ناشتا و يكي يه ساعت بعد صبحونه!!!  ولي همه ي اين اذيت ها با ديدن روي ماه تو فراموش ميشه. پس مراقب خودت باش تا صحيح و سا...
27 دی 1392

چیدن کمد زهرا خانوم

دختر نازم چند روز پیش کمد لباسهاتو با مادرجون مرتب کردیم از چیدن لباسهات کلی ذوق کردم.انشاالله اوایل بهمن هم باید اتاقت رو مرتب کنم و وسایلهاتو بچینم. هنوز هم یه سری وسایلت مونده که نخریدم مثل آویز تخت و عروسک و ... البته نمیتونم زیاد وسایل بازی و عروسک برات بخرم چون جاشو نداریم یه اتاق کوچولو که تازه اونم نصفش لوازم من و باباست چون خونمون فقط همین یه اتاقو داره!!!!! ولی مهم نیست چون از اول که دنیا بیای که قرار نیست با عروسک و اسباب بازی بازی کنی  هاااااا!!!!!!!! الهی قربونت برم دختر نازم انشاالله وقتی اتاقت رو چیدم عکس اتاق و وسایلهاتو برات میگیرم و میزارم تو وبلاگت تا بزرگ شدی ببینی و کلی ذوق کنی. ...
23 دی 1392

هورااااا بالاخره سر دخترم رو حس کردم

سلام عشق مامانی خوبی دختر نازم این مدت که نبودم بابایی مریض بود حالش اصلا خوب نبود یه روز خوب میشد بعد دوباره میفتاد تو رختخواب. راستی اون دفعه که اومدم گفتم درست تکون نمیخوری اما درست وقتی اومدیم بخوابیم شروع کردی به تکون خوردن اونم چه تکونهایی بابایی داشت نگات میکرد یهو خودتو کاملا چرخوندی طوری که شکم مامانی یه عالمه بالاتر اومد بابایی ترسید فکر کرد مشکلی داری البته تا اون وقت هم این طوری تکون نخورده بودی این اولی باری بود که تونستم متوجه بشم سرت کجاست.یعنی شما تو ٣٣ هفته و ٢ روزگیت اجازه دادی مامانیت سرت رو تو شکمش احساس کنه.البته بازم دستم رو شمکم بود و داشتم نگاهت میکردم که فهمیدم اگه نه که فکر نمیکنم بازم متوجه میشدم!!!!  الهی...
23 دی 1392

بدون عنوان

 سلام دختر قشنگ مامان خوبی عزیزم؟ ببخشید گلم ده روزی میشه به وبلاگت سر نزدم اما این مدت کلی ماجرا داشتم که باعث این تاخیر شد. اول که عمو مهدی و خانومش اومدن مهمون داشتم و درگیر مهمونداری. وسط این ماجرا چشمت روز بد نبینه یه سرمایی خورده بودم که نگو!!! اینقدر سرفه میکردم که پهلوهام تیر میکشید مجبور بودم دو دستی پهلوهام رو بگیرم و سرفه کنم. سه شب نتونستم بخوابم یه وضعی بود که نگو و نپرس. یه هفته ای عمو اینا اینجا بودن پریشب بود،برگشتن بیرجند. امروز هم که بابا ابراهیم از سرکار اومد خونه مادرجون(من شب اونجا بودم) با چه وضعي!!! سرماخورده بود عجيب چشمهاش باز نميشد.به قدري حالش بد بود كه نتونسته بود لباسهاشو عوض كنه با همون لباس كار اومده...
18 دی 1392